کوچولو می نويسد

چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧
دلتنگی
سلام!
دلم واسه اینجا تنگیده بود...
پرشین بلاگ چقدر پیشرفت کرده...اما کوچولو هنوز کوچولو مونده..
کوچولو


دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦
کوچولو۳ سال و یک ماهش تموم شد..کوچولو رفت تا دات کام شود!

ااااااامممممممممم...توی تمام این روزها که اینجا نبودم هیچ جای دیگه هم نبودم!!و البته بودم.. اما الان که اینجام دیگه اینجا نیستم و از این به بعد «کوچولو می‌نویسد» به آدرس جدید تغییر مکان یافته بنا به دلایل عدیده!!! اگه دوست داشتین بیاین اونجا و باز کوچولو باشد و باز کوچولو می نویسد و هنوز کوچولو هست و منتظرتونه!

--------------------------------

سعی کردم که توی یک ماه گذشته بیام و بنویسم و سه نقطه نباشم(!)اما یا کامی همراه نبود یا اینترنت همراه نبود یا حس و حال نبود...!حداقل دلم می‌خواست اول آبان که تولد کوچولومی‌نویسد بود می‌اومدم و بهش تبریک می‌گفتم اما نشد....مممممم...به‌ هر حال اول آبان کوچولو می‌نویسد ۳ سالش تموم شد و رفت توی ۴ سال و الان هم که حیاتش(شایدم حیاطش) د رپرشین بلاگ تموم شد و دات کام شد!!!...اما در طول این سالها ازش راضی بودم و خوشحالم می‌کرد..توی این یک ماه خیلی اتفاقها افتاد اما هیچ کدوم کوچولو نشد و رفت توی تاریخ..به هر حال کوچولو می‌نویسد هنوز ادامه دارد و هست تا وقتی کوچولو هست و چندتاووووو دیگه! و  و  و  و ...!

کوچولو

یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦
گاهی پريش زلف پريشی

نمی دونم چرا هرچی اینور اونور کردم نشو خودمو به مراسم برسونم...برنامه روتین کله سحر به مناسبت اومدن صبح یه کم مانع شد!...وااای خیلی از رفتنش غمگینم..نمی دونم اما ماها کوچولوترا احساس خاصی به بزرگترا داریم..خیلی به من کمک کرده بود..خیلی چیزا ازش یاد گرفتم که تا آخر عمر فراموش نمی‌کنم...یادم نمی ره اون موقع ها که همه با اخم بهمون نگاه می‌کردن اون می خندید و هر بار وقتی می‌دیدم یه بیت شعر که اسمم توش بود برام می‌خوند..سیما ، سبا و من رو خیلی دوست داشت!..می گفت حسین مسرور استادش بوده واسه همین به اصرار خودم و اشتیاق اون واسم اون شعری که از مسرور بود و اسم منم توش بود رو نوشت و برام آورد..با یه خط خوشگل..از همون روز زدم به دیوار اتاق و حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم تاریخش مال۲۰/۵/۸۳ می باشد!..و اون دستها نمی دونم الان در چه حاله...خیلی غمگین شدم....خیلی! بدون ادعا و ووووو..نمی دونم ماها بعد از مرگمون چی می ذاریم جز بدی!

--------------------------------------

این کله صبح بلند شدن داره یه جورایی شرایطم رو شبیه خودش می‌کنه...یه جورایی به خودش وابسته شدم و باز دارم اشتباهات گذشته رو تکرار می‌کنم..شاید چون واقعن بهم ثابت شده که نمی‌تونم توی این موارد نتیجه بخش عمل کنم!خطوط اطرافم رو به وضوح می‌بینم و از خیلی چیزا شوکه‌ام! میخوابم،میخورم،کار می کنم!..زندگی جالبیه؟؟!!خودش اسم زیاد  مناسبی نیست اما چیز دیگه‌ای به دهنم نمی‌رسه از بسکه ذهنم پویاااست..هاهاهاها...انگار دلم یه چیزایی رو از دست داده..هز روز به یاد  ی  می گذره اما عجیبه...نمی دونم دقیقن مرکزثقل زندگیم کجاست..ا حساس مزخرفی دارم که هیچ ربطی به هیچ چیزی نداره.. از دور انگار همه چیز منظم و بر طبق برنامه است اما واقعن تا حالا هیچ وقت انقدر آشفتگی نبوده....دلم جدایی می‌خواد و چسب زخم واسه اینکه زخمش سر باز نکنه و جوش بخوره!

کوچولو

یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦
اه!

اه اینجا هنوز خرابه! یادداشتهای اخرم توی مدیریت وبلاگ نمیاد و نمی دونم چیکار کنم؟؟هرکی می دونه بهم بگهههههههههههههههه..شاید تنها راه این باشه که برم بلاگفا!!!..

به هر حال از طرفی احساس می‌کنم اوضاع معرفتیم هم به هم ریخته..ناراحتم از یه چیزایی..همه اطرافیانم تقریبن می‌دونن که توی سالهای گذشته از خیلی سال قبل  اگه تولد کسی رو بدونم محاله بهش تبریک نگم یا براش کادو نگیرم اما الان مدتیه که دیگه اینجوری نیستم...خیلی بده!..احساس بدی دارم ..دیشب وقتی دووست جوونمممم اون اس ام رو زد کلی داشت گریم می‌گرفت اما چون خواستگارا توی اتاق بودن نمی شد گریه کنم...اه! حالا هم که نمیدونم به چی فکر کنم..وبلاگهایی که دوست دارم خیلی وقته باز نمی شه و دلم واسه کامنت گذاشتن واسه همشون تنگیده اما حتا کوچولو مینویسد هم باز نمی شــــــــــه...فاجعه است..اه! اوضاع آشفته میزنه و من تنهام این وسط...بازم اه! Solitaire دیگه انقدر جواب داده و جور درمیاد که نمی دونم که چی؟؟ها؟؟...اصلن این کیه این وسط؟؟واقعن از زندگی من چی می خواد؟؟اصلن توی زندگیم هست یا نه؟؟..دوست دارم کتابای بالای تختو بخونم اما...نمی‌دونم و  بیهوشی بعد از نماز عید فطر و خوابهای بد در مورد همه...خسته نیستم اصلن و کلی هم موج جدید حیـــــــــــــــات به سمتم اومده اما یه جوریم...دوست ندارم اونا بخاطر یه کامنت از دستم ناراحت باشن..اونایی که خیلی دوستشون دارم وهمیشه براشون سینه سپر کردم باهام اینجوری رفتار کنن..و از طرفی هم می‌دونم که نمی‌رم باهاشون حرف بزنم و مشکل(از نظر اونهاااا!) رو حل کنم...حتا دیگه حس مرور حرفهای داروگ رو هم ندارم..دلم یه جوریه و انگار شازده کوچولوی خونم اقتاده پایین!..انگار منتظرم... منتظر چی؟تمی دونم...اه!

کوچولو

سه‌شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦
Silent...
نمی دونم...نمی دونم... انگار امروز وقتی هوا تاریک بود و من پیاده با عطر خاطره بخش می‌رفتم تا وقت بگذره و بعد سوار تاكسي ون سبز بشم كه رانندش مهندس صنايع بود، با تمام وجود درک کردم که چرا رفیق آدم فروش ۴ سال پیش بهم دروغ گفت....نمی دونم!..اما بازم نتونستم خوب حرف بزنم..همیشه وقتی از دست کسی ناراحت بشم به بدترین شکل یا بهترین شکل بهش نشون میدم.تعادلي در كار نيست..خيلي وقتا هم منطقي رفتار نمي‌كنم و البته تا حالا توي زندگيم پشيمون نشدم...اماکاش می‌شد متعادل هم باشه یه کم...نمی‌دونم اما الان و این موقع توی تنهایی خونه و صداهای نا مفهوم انگار دوست دارم زندگی با يه دكمه كوچولو Silent  مي‌شد  يا مي‌شد كلن آدمها و اتفاقات رو به اقتضا  Silent كرد...به هر حال بازم من موندم و خدا و چند تا ستاره كه هنوز مي‌تونه واسم لبخند بياره و احساس بدي ندارم!...هيچ احساسي...
کوچولو

شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦
...

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..نمی دونم چرا پست قبلی نیومده..!!.نمی دونم اما چیز باحالی توش بود..به هر حال رفت همونجا که پستهای غیر ارسالی می رن....!!! اینجا یه خورده قاط زده چون  کلی ها هم زنگیدن که چرا کوچولو باز نمی شه ؟!! من جمله خودم..هاهاها...

باز کلی خرید کردم و از اون شلوارکهای وینکی که دوست داشتم خریدم و مانتوهای تابستونیمو جمع کردم و ایشالا روزی برسه که لباسهای جلوی کمد رو هم جمع کنم...هاهاها...رفتم نشگاه الزهرا و زیر گذر خیلی حال داد..الان کلی خوابم میاد و دارم به نشانه المپیک ۲۰۰۸  که مهدیجیتال از خارجه (!) آورد نگاه می‌کنم ...ممممم..خدا خودش کمک می‌کنه....!

کوچولو

سه‌شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦
المپيک(۱)

وا وای وای..انگار پارک آبی آزادگان قاطی شده باشه شایدم یه چیزی توی مایه های آنتالیا..خیلی خوب بود..امروز صبح مدیریت بحران کردم و خداییش خوب از آب در اومد..الان کذایی‌ام و یادش به خیر...یاد اون روزا افتادم که با دووست جوونم از کذایی کوچولو و خل و چل می نوشتیم و مواظب بودیم که ط نیاد..هاهاها..امروز خیلی خستگی داشت بهم مستولی می‌شد و آخرم مجبورم باز پنجشنبه بیام..!اما به هر حال روز قدس و....دوست دارم کلی بخوابم مثل اونروز که برف می اومد و امتحانای ترم اول بود و از ۵ بعد از ظهر تا ۱۰ صبح فردا خوابیدم و محو می شویم در بی جسمی!!

حضور تو توی ...نمی دونم اما احساس خوبی ازش ساتع(شایدم ساطع!) می‌شه که با وجود چند صد کیلومتر فاصله اما ساتع(شایدم ساطع!) می‌شه به شدت!...به هر حال در تضاد با اونام هنوز و نمی دونم و تصمیمی هم در سر نمی پرورونمممممم..استرابری مثل هر سال بهم جایزه اول مهر داد و من عاشق لوازم التحریرم هنووووزززز؟؟؟!!! ایول کلی شاد شدم و اولین بارقه‌های المپیک هم( که مهدیجیتال  از خارجه آورده!) بهم انرژی حضور می‌ده....نمی دونم سال دیگه این موقع چه احساسی نسبت به این بارقه ها دارم اما امیدوارم استثنا این دفعه اون احساسی باشه که من دوست دارم....!!!!!! 

کوچولو

جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦
قايق و غرق!

خوب این یک هفته تقریبن خیلی عجیب بود...اتفاقات در جریان بود از صفحه ۸۴،۸۵ سبز گرفته تا دلشکستگی از سال ۸۰ تا الان و گریه؟!...نمی دونم اما می دونم که باید برم جلو...خوبه که هوا یه کم کولر شده و میشه بهش دلخوش کرد..(اصولن هوا توی زندگی من خیلی مهمه!)...کلی تعجب کردم که توی گلدون کوچولوی کاکی که نه خاکش روبراهه و نه ریشه اش خیلی وصله به گلدون ( بعد از اون ماجراها توی کیفم!) اما یه کاکی دیگه هم روییده و این کلی واسم شادی آفرید....توی این چند روز خیلی هم بزرگتر شده و این خوبه که دوست آدم یه کاکتوس از نوع کاکی باشه....مممممم...!

چند روز پیش سین.میم جونم رو توی نشگاه دیدم وکلی خوشحال شدم از دیدنش و ناراحت از اینهمه غمی که براش میاد..خیلی دوستش می دارم و کاش همیشه خوف باشه...بعدشم اینکه این هفته هم نشگاه رو خواهیم پیچوند و ازهفته بعد فک کنم یه کم بدبخت بشم چون بد روزایی کلاس دارم..حالا خدا بزرگه به قول بعضی هااااااااااااااااااا  !!! دارم فک می کنم که واااای اگه امروز برم فرودگاه چی می شه..رسمن نمی دونم که برم یا نه..اما چون رگ خل و چلیم هنوز به جاست اگه ساعتش بخونه حتمن می رم...هاهاهاها.. دیگه بهم ثابت شده که خیلی از احساساتم شکل گرفته و خدایییییییش قابل تغییر نیست...هاهاها شرمنده...!!!!!  نعنا رو هم بعد از کلی وقت دیدم و دلم کلی براش تنگیده بود و بهم خوراکی خوشمزه از کیـــــــــــــــش داد که به به!آدامش دارچینی یعنی زندگی و انگار می شه توی ماه رمضون هم آدامس خورد !...تاحالا با هیچ کسی مثل هری پاتر انقدر گه مستتر نبودم..فک کنم دارم اشتب می‌کنم اما گفتم که می‌رم جلو!..به هر حال از همه آدمهایی که مدعی چیزی هستن خوشم نمیاد و برام مهم نیست که دیگران چی می گن!!..

کاش می‌شد اون قایقهایی که با کاغذهای مربع کوچولو ساختم رو بندازم توی جوی باریک کنار تاب و سرسره ها و حرکتشون رو نگاه کنم ...اما فک نکنم دوست داشته باشم غرق شدن قایقهای کاغذیمو  توی جوی کنار تاب و سرسره ها ببینم،هرگز!!!...

کوچولو

شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦
۲متر و ۲ سانتی متــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
تقریبن اگه از نصف النهار مبدا شروع کنیم و بدون توجه به ساعت گیرینووویچ بریم جلو شاید بر اساس اون پیش بینی‌هایی که داشتیم  به موقع برسیم استوا یا حداقل یه جایی شبیه به اون....یعنی حداقل یه جایی که میمون وموز و نارگیلاش اونجوری باشه(!) و شرجی بودنش صدا داشته باشه...خوبه که به گفته ط فقط ۱۱ سال طول می‌کشه تا درخت گردو به بار بشینه و تا اون موقع من بین شک و تردید و تعلیق احتمالن دارم بندری می رقصم..هاهاها...شایدم یه کیلو شوید رو خالی خالی بخورم و بعدم بخوابم و برم..!اما این خیلی هیجان انگیزه که یه آدم ۲مترو ۲ سانتی رو کنار خودت تجسم کنی و خوب البته خوشگله اما ۵۰ تا اس ام زیادیش بود!!!!...واای انگار چشمام داره مثل آدم بدای کارتونها برق می‌زنه و البته پیش بینی هم می‌کنم که عمرن بابا....!!!کلی بالنو خریداری کردم  توی این بی پولی و خوشحالم البته! نمی دونم اما خنکی هوا روی پوستم یه حس خوب داره واگه مانتوی گل گلی قرمز تنت باشه یه چیز دیگه است..دارم می رم کلاهی برای باران و یادم میاد یه چیزایی از ماه رمضون و سینما اما مبهمه..به هر حال به قول دووست جوونم خدا روزمونو قبول می‌کنه اما با کمی سختی!!!!...کلی سوژه توی این چندروز داشتم و وقت نیست بنویسم....وااااااااااای..
کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]