کوچولو می نويسد

یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳
نيکولا به دادم برس

نمی دونم چرا هميشه اين روز های سال برام پر از واقعه است.۳ سال قبل اين چند روز گذشته برام تلخ ترين و زجر اورترين روزهام بودن که هنوزم يادش ازارم ميده...سال قبل و سال قبلشم همچين تعريفی نداشتن...شايد واسه همينه که از ماه بهمن اصلا خوشم نمياد!اما امسال با اينکه ماجراها کم نبود اما بد هم نبود...می خوام هميشه همينطور باشه و بدتر نشه....

---------------

پنجشنبه عصر بهنود زنگ زد که برم خونشون و باهاش بازی کنم.هما هم گفت حتما بيا و من ساعت ۱۹ رفتم و ساعت ۱ اومدم...هورسا مريض بوده و بيمارستان بوده اما وقتی من اونجا بودم کلی خنديد و ديگه خوب شده.با اينکه کم بوديم ولی خوشيديم.ميوه کره ای خورديم،کارتن ديديم،چیپس خورديم،کار دستی درست کرديم،دارت بازی کرديم،شير خشکها و سرلاکهای هورسا رو يواشکی خورديم و...

شب تلويزيون فيلم نمکی رو داد و حالم رو به هم ريخت و اون احساس بدمزه بازم اومد سراغم .اما  اين دفعه بدون اشک!

----------------

جمعه،کلی خنديديم چون همه ارازل در کنار هم بوديم ....شکلات های مادرجون رو يواشکی خورديم و دل درد گرفتيم .رفتيم بيرون و ادم برفی شديم و بازم خنديديم...و من به اين نتيجه رسيدم که :جون ادم تموم بشه اما شارج مو بايلش تموم نشه!!!

----------

امروز ياد همه افتادم !ياد همه بی وفاها و اونايی که نتونستن بی وفايی کنن...امروز پيش هيچ کسی نيستم و احساس بدی هم ندارم.امروز ادم فروش و رفيقش روی ابرها هستن(حتمی!)اميدوارم نيفتن رو زمين يا اگه افتادن حداقل کفش هاشونو پاشون کنن و يه وقت رو ابرا جا نذارن !!!!چون زمين مثل ابر ها نرم نيست و اگه پا برهنه باشی نا راه رفتن رو کم کم از ادم می گيره...

امروز تولد مرجانه اما من دلم نميره توی اين روزا واسه کسی هديه بخرم و خاطرات قبل رو زنده کنم...ماه بهمن بد ترين ماهه...خوشحالم که ۲ساعت ديگه می رم پيش  رز وفندق(اين اسم جديدی که تازه براش گذاشتم و خودشم هنوز خبر نداره ولی چند ساعت ديگه می فهمه!شلغم ميگه :تو خسته نشدی اين همه اسم واسه ديگران گذاشتی؟چجوری يادت نميره اين اسمهارو؟؟!!) اونجا هم پر از ادمه...اينجوری حداقل به سال های قبل اين موقع فکر نمی کنم و انقدر توی فکرهام غرق نمی شم که نفهمم کی روز قشنگ تبديل به شب شد...

دلم ميخواد زود تر بی اسم رو ببينم وکرم ابريشم خود به خود بره...نميدونم کلوز می خواد بهم چی بگه اما وقتی روبروم می شينه و نگام می کنه نميدونم بايد چيکار کنم و اين بده.وقتی مريم در بارش اون حرفا رو زد توقع داشتم که شجاعت به خرج بده و خودش بهم بگه ،اما دوست نداشتم چيزی بگه و خوشحالم که نگفت...

فکر کنم بيشتر از هر وقتی به نيکلا کوچولو نياز پيدا کردم و بايد زود برم سر وقتش.... 

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]