| کوچولو می نويسد | |
|
|
جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤
روسری...
نزديک آقای روسری فروش توی ميدون شبانه روزی بودم که يهو احساس کردم همه اونجاهايی که گفته بود درد گرفت و من يه دردی هم علاوه بر اون دردهايی که اون داشت داشتم و اون هم ترس از اتفاق بود..رسمن بهت زدم و داشتم می مردم و ترسيدم....خود به خود و بی اراده براش اس ام اس زدم که منم تمام اونا اومد سراغم و دارم می ميرم..اما ....اونازود رفت...هنوز به خودم نيومده بودم که نمی دونم چيکار می کردم..روسری بنفش رو سرمه ای می ديدم و آقای روسری هم بخاطر اينکه جنسش فروش بره می گفت اين سرمه ايه و وقتی پول رو در آوردم و خيالش راحت شد که حتمن چيزی خواهم خريد،گفت که اون بنفشه...!! حالا آبی رو سرمه ای می ديدم و آقای روسری ديگه تلاشی برای اثبات حقانيت رنگها نکرد و روسری رو گرفتم...!از اون لحظه های کوتاه طولانی همين روسری برام مونده....وای چی بود!!
جوجه تيغی می گه يه سال شده....بسه ديگه!! من هنوز هم دارم.....!و من که از تمام داستان پردازيها هنوز هم خندم می گيره و مجبورم می کنه نگاه کنم...!زلزله و اون که مرد و بعداز ۲۰ روزتوی کما بودن،توی پارک ساعی برای تجديد خاطره با ادم فروش و درخت پرين رو ديدن و آدمهايی که مثل توی فيمها دنبالم می دويدند و من که فرار می کردم و وااااای...چه روزی بود اون روز..قابليت فيلم اکشن هم داشتم و يادمه که ياد يه بازيگری هم افتادم که نه اون موقع اسمش يادم بود نه الان(!!)...و داستان ادامه جدی پيدا کرد و من شجره کشيدم و پيشنهاد و من که يه آدم ديگه بودم اما اصل خودم بودم..و جوجه تيغی که باعث شد يه چيز مهم رو توی خودم امتحان کنم و خيلی بايد ازش ممنون باشم...الان که بهش فک می کنم می بينم که چقدر خوب نقش بازی کردم و فراموش هم نکردم و نمی دونم که باز ببينمش يا نه...اما جوجه تيغی نمی دونه که همه چيز يه فيلم بودو اون از نقشهای اصلی فيلمنامه بوده و پارسال فيلمی که بر اساس اون فيلمنامه ساخته شده بود تموم شده و اون هنوز منتظر پلان آخره....وااااايييی....هووووووفففففففف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|