کوچولو می نويسد

چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳
ديدمتونن!!!!؟

امروز همه رو دوست داشتم،چرا هم نداره.اوه چقدر ادم ديدما!ادم های قديمو .همه اونايی که يه زمانی باهاشون خاطره های زيادی داشتم.از همه شاهکار تر سالار و ميلاد خاکسار بودن .با اينکه سالها بود سالار رو نديده بودم اما با يه نگاه شناختمشو با همون نگاه کل خاطرات بچگی و دورانی که همبازيم بود اومد توی ذهنم.اون موقع ها خيلی کوچولو بوديم(شلغم می گه:نه اينکه حالا خيلی بزرگی!!؟؟)توی کوچه کلی بازی می کرديم .اما سالار اينا خيلی زود از محلمون رفتن.فقط بعضی وقتا می اومد خونه مادر بزرگش اينا و می ديديمش...وقتی ۲ شب پيش ديدمش کلی ريش و سبيل داشت و به قول بزرگا يه پا مرد شده بود.واقعا گاهی وقتا يه لحظه، يه بر خورد يا يه نگاه کلی ادمو به هم ميريزه حالا اگه ادم قبلشم به هم ريخته باشه دیگه ببين چی ميشه...چند نفر رو هم با دوستان عزيزشون ديدم که اصلا توقع نداشتن تو اون وضع منو ببينن و کلی مچ گيری شد....امروز هم ادی رو ديدم ومثل هميشه خنديد ولی چون امروز همه رو دوست داشتم،برای اولين بار بعد از اينکه خنديد دلم نخواست تمام موهای تنش رو با مو چين بکنم!و فکر کنم خودشم اينو فهميد...

ای بابا بازم چيزايی که می خواستم بنويسمو ننوشتم...پس باشه واسه بعد

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]