| کوچولو می نويسد | |
|
|
شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳
گوشامون داره می زنگه...
همه همديگر رو ديديم اما طبق معمول هرکسی سعی ميکرد جوری جلوه کنه که مثلا اون يکی رو نديده!!!انقدر با مرجان درگوشی حرف زديم که مرديم ...همه تغيير کرده بودن و تنها چيزی که تغيير نکرده بود اين بود که بازم همه اومديم يه جای مشترک.کوچولو،مرجان،مخمل،گلی،املت،ف رشتی،سرساختمونی،ساچمه،بلک ،پيمان وخيلی های ديگه .به قول پسر عمو البته همه اينا اشی بودن...امشب کلی خاطراتم رج خورد وهمه چيز مرور شد،واسه هممون...خيلی ساله که همو می شناسيم.کلی از لحظات زندگيمون به هم تعلق داشته و وقتی به گذشته ها فکر می کنيم شايد دلمون می خواد بعضی هاشو پاک کنيم اما بازم نمی کنيم تا هيچ وقت همديگرو فراموش نکنيم...از لحظه ای که ديدمشون گوشم همينجور داره می زنگه!به قول شلغم حتما دارن همگی با هم در مورد کوچولو حرف ميزنن...اما حتما گوش تمام اونا هم داره ميزنگه چون... احساس بدی ندارم چون خيلی عوض شدم... [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|