کوچولو می نويسد

پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥
يک سال...يک ماه..

...امروز دقيقن يک سال از اولين روزی که با دوست جووونم اومديم سازمان(کذايی سابق! چون ط می گه نبايد بگيم کذايی!)می گذره و خيلی چيزی هست ...پارسال اين موقع خيلی ها اينجا بودن و امسال خيلی  ها نيستن و خيلی ها هستن...حتا دووست جوونممم هم نيست و من تنهام و ...واز اينجا کوچولو را می نويسد!!!کلی اتفاق و چيزهای ديگه که الان انقدر ط و ج ديتا دادن که هيچ کدوم يادم نمياد....اما خوب يکسال کم نيست و کلی اتفاق و خيلی ها ....نمی دونم سال ديگه اين موقع چه خبره؟من کجام؟اينجا کجاست؟؟؟نمی دونم و فکر هم نمی کنم چون از امروز دقيقن يک ماه ۳۱ روزه مونده تا اون لعنتی و همه توی اين يک ماه ازت سوال می پرسن و تو جواب نمی دی وی اگرم بدی کسی چيزی نمی فهمه....الان يهEmpty وسط صفحه کامی مونده و نمی دونم اين چی می گه..شايد اينم می خواد از اون لعنتی سوال بپرسه...اما امروز يک سال گذشت و يک ماه هم مونده....يک يک يک...

ديشب کمان کش بهم زنگيد و من شمارشو نشناخته بودم....هنوز زندم و هنوز هستم و چقدر....

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]