کوچولو می نويسد

پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥
جيکس گوش نکرد! رفت...

مثل هر روز صبح رفتم توی بالکن تا گلدونها رو آب بدم.از در وارد شدم و از اون صداها که فقط اون معنیشو می فهمید در آوردم.اما جوابی نشنیدم..گلها رو آب می دادم و صدام ادامه داشت ولی خبری نشد...چند روزی بود که حالش خیلی بد شده بود..حتا تقریبن ازش نا امید شده بودن اما من همیشه امیدوارم.گفتم شاید روی میله پایینی نشسته و نای پریدن روی میله بالایی رو نداره...فارسی صداش کردم.هر زبون دیگه ای هم که بلد بودم گفتم ولی صدایی نیومد!...گلدون آخر هم تموم شد...قلبم مثل خودش می زد...قفسش رو از بالای میخ روی دیوار آوردم پایین....باورم نمی شد!بدترین صحنه ای بود که می شد ببینم....قلبم بیشتر  زد..مثل قلب خودش..(که دیگه نمی زنه!..)چشمهاش بسته بود و توی ظرفی که شنا می کرد روی یه دستمال خوابیده بود..فهمیدم که مامان گذاشتش....فهمیدم که چند دقیقه پیش بهاره توی گوش خواهر چی پچ پچ می کرد که تا من اومدم حرفش رو قطع کرد...سخت بود...کلی سخت بود...۱۳ سال بود که با هم دوست بودیم...۱۳ سال بود که کنارم بود...می شناختمش..می شناختم...خیلی چیزا در مورد من می دونست که هیشکی نمی دونه..کلی خاطره داشتیم...عضو خانوادم بود..نمی خواستم باور کنم...بعد از رفتن حنایی فقط« جیکس»برام مونده بود...یاد تمام خاطراتم افتادم..روزی که از مدرسه اومدم و اسمش رو گذاشتم«جیکس»!روزی که در قفسش رو باز گذاشتم و گفتم برو!اما نرفت..روزی که بعد از یک ماه دوباره آواز خوند و من به بابا که می گفت پیر شده ثابت کردم که هنوز خیلی جوونه!..روزی که...نمی دونم قفس خالیش چی می شه.نمی دونم دیگه موقع آب دادن گلها با کی حرف بزنم.نمی دونم وقتی مامان بوته کاهو خرید مغزش رو برای کی جدا کنم.نمی دونم واسه کی پسته خام بخرم..نمی دونم........ج گفت که خوب باش!ما باید به مردن عادت کنیم،باید. ....بابا هم که هی میگه«منم که آدمم می میرم!چه برسه به این قناری فسقلی!»اما.... به هر حال امروز خیلی تنها شدم،خیلی!...رفتم یه سری به آقا و خانم ناهید زدم..اما کمکی بهم نکرد...همه چیز می گذره..مثل باد مثل خواب اما جای همه چیز همیشه هست....زنده زنده!

مهدیجیتال و پسر عمش(که با اینکه سنش نمی خوره اما توی تیم ملی والیبال جوانانه!)برام شعر فرستادن!روی سنگ قبر جیکس نوشتمشون..اینجا هم می نویسم!روی دیوار هم هست!ط و H.M.N.R و دووست جوووونم  و خیلی های دیگه هم همدردی کردن...کلی شاد شدم....بقای عمر باز ماندگان!!....خیلی جمله لوسیه،خیلی!اما قابل درکه!

  اگر ماتریکس را از ما گرفتی  /  پماد ویکس را از ما گرفتی  /  ندارم شکوه ای اما خدایا  /  چرا پس جیکس را از ما گرفتی؟! /

 خدایا قوریم چایی ندارد / دوپایم لنگه دمپایی ندارد /  درخت از برگ و جام از می تهی شد / قفس بی جیکس معنایی ندارد /

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]