کوچولو می نويسد

پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳
همه با هم اما دور از هم...

اين روزا خودم هستم و خيلی عاليه.پر از عشق های کوچيکم و همشون خوشمزن!امروز عصر رفتم دم کلاس مرجان تا بعد از کلاس زيست بيارمش خونمون و شب تاصبح کلی با هم بحرفيم و بخنديم و مهمونی بگيريم و همه بچه محلها رو هم دعوت کنيم.اما قبل از اينکه بيايم خونه افتاد توی جونمون که بريم ۲۹!!کلی هم پاييديم که نپائنمون.اول فکر کرديم کسی نيست اما بعدش وقتی وارد شديم خيل عظيم ارازل رو ديديم و خليديم و رفتيم رو موشک.گلی بالای داربست،مرغ تلاونگ،سامورايی(سابق)،پيمان،مخمل،بلک و خيلی های ديگه بودن و هرکی هرجا بود ازهمون جا ابراز احساسات کرد...!می گفت:قاتل...نصف سنتو بده به من...هرهرو...

اينکه اون همه ادم باهم داد وغال بندازن کلی خندست.خلاصه که کلی با مرجان خنديديم و وقتی اومديم خونه عکس همشونو کشيديم و گذاشتيم تو ارشيو.مرجان می گه بديم بهشون اما من می گم نه،و نميديم...دوباره رفتيم تو گذشته و داريم تاريخ رو تکرار می کنيم البته با کمی تغيير.اصلا انگار نمی شه اينا رو کنار گذاشت و فراموششون کرد.شايدم خودمون نمی خوايم اما به هر هال نميشه...

خيلی دير شده اما تولدت مبارک باشه.اونی که تولدش ۳۰ اسفند بود ،بدون که از بعد از فروردين همش تو فکر اين روز بودم .پس تبريکمو بگير استاد

امروز فهميدم که ريلکسم .اينو شلغم و همه اونايی که بايد بگن می گن.۴ ماه به کنکوره و من توی يه دنيای ديگم و دارم وودی الن می خونم و ادامس خرسی باد می کنم !!!!البته به نظر من لينا هم ريلکسه چون داره دماغشو عمل می کنه و معلومه چه شاهکاری ميشه و من حتما ميرم بيمارستان تا تو گچ ببينمش و کلی بهش بخندم و يه کاری کنم تا جيغ بزنه و دماغش کج بشه و من تا اخر عمر بهش بخندم

 

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]