کوچولو می نويسد

چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥
جزئئ از وجودم

۴ روزه که پایین چشم چپم می پره....همه می گن عصبیه!!...توی آیینه خودم رو نیگاه کردم..انگار یه موجودی زیر چشممه که هر چند ثانیه یکبار وول می خوره...یه کم هم وحشتناک بود..یعنی چی می تونه باشه؟؟!!..به هر حال خوب نیست..!

کلی وسیله مشکی خریدم...مانتو،روسری،بلوز،کیف،...هیچی مشکی نداشتم!وووفکر کردم شاید یکی می‌خواد بمیره...نمی دونم چرا؟..دووست جونم هم همراه شد از یک ماه قبل...سیر ترشی منتظرته!!اما تو در کوچه پس کوچه ها به دنبال جای پارک می گردی....

نمی دونم!اتفاقهای عجیبی می افته!.خیلی هاش مربوط به منه اما دست من نیست و خیلی هاش بر عکس!!.. اون ماجرای لعنتی که بدون هیچ سوالی تموم شد و من موندم وتنهایی و ایمان به خیلی چیزا.....جشنواره هم هست و من میتونم همین الان توی ۵۰۰ تا پارت ۱۸ کلمه ای در مورد فوتبال حرف بزنم....اما با اینکه از صبح  پشت کامی ام احساس خستگی ندارم..شاید خستگی دیگه جزوی از وجودم شده و حضورش دیگه آزارم نمی ده......امروز خونه بودم..خیلی وقت بود که بجز جمعه‌ها،ظهر توی خونمون نبودم..احساس کردم برام خیلی غریبه...واااای دلم برای شازده کوچولو تنگ شده،خیلی زیاد!...مهستی اون شعره رو خونده و امروز فهمیدم و کاملش رو شنیدم بعد یاد ناوک افتادم و آدم فروش که۱۶ شهریور به نامش لگدمال شده.....

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]