| کوچولو می نويسد | |
|
|
سهشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳
ماه اسفند...
عجب ماهی می باشد اين ماه اسفند!هنوز ۱۰روز ازش نرفته کلی اتفاق افتاده که چند تاشون خيلی فاجعه بود.خدا ۲۰روز بقيه ماه رو بخير کنه...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ب.ظ توسط کوچولو ديشب زنگ زدم تولد سعيد روبهش تبريک بگم،اما انقدر این روزها خلم و درصد ديوونگی خونم بالاست که هرچی چرت وپرت توی ذهنم بود بهش گفتم و يکبار هم توی حرفام گفتم تولدت مبارک!!!اما واقعا نميدونم با اينهمه ادم متولد اسفند چيکار کنم!!؟؟منی که محال تولد کسی رو بدونم و بهش تبريک نگم و واسش کادو نخرم موندم که واسه اين عزيزان اسفندی چی بخرم و وقتی در جواب اين سوال که می پرسم:دوست دارين چی براتون بخرم؟می گن هيچی،دلم ميخواد تا اخر عمرشون نتونن بستنی بخورن.(اخه به نظر من نخوردن بستنی از هر شکنجه ای بدتره.تابستون و زمستون هم نداره!!) پسرخیلی مهربون،بهنود،سعيدو... همشون توی اسفند به دنيا اومدن واين شاهکاره...حالا با این وضع هرچی هم بخوام بگم اسفند هم مثل بقیه ماههاست نمیشه دیگه.... حالا تازه کلی هم دختر متولد این ماه داریم که کادو همشون رو از قبل خریدم .راستی خیلی دلم میخواد بدونم کلوز و بی اسم متولد چه ماهی هستن.امیدوارم بعدا بفهمم.البته دلم میخواد خیلی چیزا رو بفهمم !البته اگه خیلی چیزا بذارن و اگه نذارن هم من باز باید بفهمم. ------------------ با هر روزی که می گذره احساس می کنم يه قدم از بی اسم دور می شم و اين خيلی زجر اوره شلغم ميگه من بيخود به فکر بی اسم هستم.اما به نظرم اصلا هم بيخود نيست. ----------------- چند تا موضوع مسخره داره روزهای قشنگ اخر سالم رو خراب می کنه .ولی من نميذارم از ۱۵ اسفند به بعد هيچ کدوم از روزهام به هم بريزه.البته هنوز بوی بهار رو حس نکردم اما می دونم که خيلی زود حس ميکنم و برام مهم نيست که اطرافم چه اتفاقی می افته و حاضر نيستم به هيچ قيمتی مثل روزهای ابگوشتی اين هفته سگ بشم و به همه پارس کنم... امشب به نرگس زنگيدم و کلی با هم حرفیدیم و خنديديم و ياد خاطرات پارسال و پيرارسال افتاديم .خاطراتی که قشنگترين خاطراتمونه...دلم برای همشون تنگیده... [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|