| کوچولو می نويسد | |
|
|
چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳
معلم لی لی پوتی
چقدر امروز قهوه ای بود و من اصلا رنگی نشدم.توی يه روز گرم با کاپشن توی خيابون راه می رفتم و عرق می ريختم و عارف گوش می دادم.دلم می خواست برم پناهگاه و چند دقيقه يا حتی چند ساعت اونجا باشم اما نرفتم! امروز کلاس گسسته داشتم .لينا نيومد اما کلی سوژه داشتيم.خانم گاليور دير اومد و ما که همه عاشق گسسته هستيم خيلی ناراحت شديم که چرا معلم لی لی پوتی مان دير اومد و ما نتونستيم ۱ مساله بيشتر به حليم!!!!!!!! ----------------- اين روزا يه حرفايی می زنم که بعدش برای يه لحظه ازگفتنشون پشيمون می شم اما دوباره يه لحظه بعدش ميگم:بی خيال بابا... احساس می کنم با هر لحظه ای که می گذره يه قدم از بی اسم فاصله می گيرم.اما هر جور شده نبايد بذارم اين اتفاق بيفته ....شلغم می گه:من خيلی ديوونم و هيچ وقت هم عاقل نمی شم.اخه شلغم عاقل ترين دوست منه و هميشه می گه نمی دونه چرا با ديوونه ای مثل من دوست شده و همواره به دوستيش ادامه ميده!!!؟؟ --------------- فردا يه اتفاق مهم دوباره می افته .حالا اگه افتاد فردا می نويسم [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|