کوچولو می نويسد

یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥
لطفن خفه !

نمیدونم برای بار چندم اما احساس کردم دلم چقدر براش تنگ شده.خوندمش.تا ۴ صبح ناتور دشت خوندم و کلی نوستالوژی با طعم های مختلف داشتم و در عین حال بی تفاوتی موج می زد....الان از ۲۴ ساعت گذشته فقط ۱ ساعت خوابیدم و خیلی هم بد نیست....همیشه وقتی خستگی روی خستگی میاد،احساس خستگیم از بین می ره و جالبه.....

کلی با خودم مرور کردم که چجوری بهشون بگم که دارم نابود می شم و باید برم..امیدوارم بتونم خوب بگم و خوب هم برخورد بشه....

محاله بتونم توی برف آش یا لبو یا قهوه یا نسکافه یا چایی داغ بخورم و کمکی به گرم شدنم بکنه..هر فصلی باشه فرقی نمی کنه! باید صبر کنم خنک بشه بعد بخورم...شاید روایت تو هم همینطوری باشه..دوست ندارم دهنم بسوزه...ترجیح می دم غذا ماسیده بشه اما بهم بچسبه.می فهمی؟؟؟!!می دونم که نمی فهمی چون هنوز ..بی خیال اما بین این همه ماجرا و اینا دلم کلی یهو طراوت افشاند و Refresh  شد....اما هنوز كلي خشتگي موج مي زنه و تو هم لطفن خفه!

گربه ملوس اونقدر بزرگ شده كه نشناختمش.يه شال مزحك هم انداخته بود و قيافش شبيه آدمهاي قلابي شده بود.لبخندي زد و من ياد هل دادن ماشين افتادم و شهاب هم ديگه پشت زانتيا مي شينه و با دخترا مي گرده بسي..هاهاها...نخود هم گفت بيا ژوژمان مان.دوست دارم  برم اگه بشه..اما دلم خواست همه جا كه رفتم اونم بياد ونمي دونم بشه آيا؟ يا نشه آيا؟!

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]