| کوچولو می نويسد | |
|
|
پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳
احمدرضاعابدزاده،عقاب اسيا،محبوب قلبها...
ساعت ۲ راه افتادم و ساعت ۳ رسيدم پیش بقیه.مثل اينکه راننده اتوبوس گرامی می دونست يه کوچولويی توی اتوبوسش هست که عشق سرعت داره وواسه همين تندی رسیدم سر وصال.همه اومده بودن.البته همه که نه!فريبا،افسانه،هاشم،مهسا گرمرودي وخيلی های ديگه نبودن اما خيلی ها هم جديد بودن.البته فرقی نمی کرد که از بچه های قديم بوديم يا جديد چون همه واسه ديدن احمد رضا اومده بوديم ويه احساس مشترک داشتيم...احمدرضا اومد .مثل هميشه خندان بود و سرحال.مسعود احمدی و مهران هم باهاش بودن.البته مهران زودتر اومده بود.احمدرضا مثل هميشه بود.هيچ تغييری نکرده بود و تا منو ديد گفت:دنبالت می گشتم،دوستت کوش؟اون شيطونه ؟!و بعد مرضيه اومد.توی اون همه جمعيت و زیر اون همه نور فلاش دوربین و اون همه دسته گل که از در و ديوار می باريدو صدتا تقاضای امضا،مثل هميشه اصلا خودشو گم نکرده بود و خاکی و دوست داشتنی و با حوصله به خواسته همه توجه داشت ومی خنديد.مثل هميشه با ديدنش ياد کسری افتادم و روزهای تلخی که اونجا گذشت...اما امروز با ديدن خنده هاش دلم راهت شد...گوسفندی رو که سال ۸۰ بعد از اون حادثه براش نذر کرده بوديم کشتن و احمدرضاباز هم خنديد....
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٧ ب.ظ توسط کوچولو کاش بودن اونايی که توی کسری وعده و وعيد می دادن و می ديدن که احمدرضا عابدزاده هنوزم عقاب مونده وهنوزم می خنده...احمدرضاعابدزاده هيچ وقت از دلها نميره و هيچ وقت کوچيک نميشه و هميشه بزرگ و با ابهت روی قله های افتخار می مونه... امروز پر از خاطره بود...از لحظه هايی که داشتيم شربت درست می کرديم و ميوه می شستيم وحرص می خورديم که چرا گوسفند رو نياوردن تا اون لحظاتی که احمدرضا اومد و پيشمون بود... ---------------------- صبح بامامان شروع کرديم به خانه تکانی!البته تا وقتی من خونه بودم مثل مت و پت شيشه ها رو شستيم و کلی خنديديم.بيچاره دوده های دور قاب پنجره ها(!)بيچاره ها داشتن گريه می کردن که ما رو نکشيد و زندگيمون رو از بين نبريد...اما من مجبور بودم که همشون رو بکشم چون اصلا تنظيم خانواده رو رعايت نکرده بودند و کلی بچه به دنيا اورده بودن.انقدر که ۱سانتی متر دوده روی جدار پنجره ها بود.... [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|