| کوچولو می نويسد | |
|
|
جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳
۴ سال قبل اين موقع!
امروز فهميدم که سال نو داره مياد !چون مامان خونه رو ريخت به هم و خونه تکانی به طور رسمی اغاز شد....منم کمک می کردم اما مامان به من مسوولیت های زیادی نمی داد.پاک کردن قاب عکس ها مهمترین کار بود و یه کم هم دیوار پاک کردم.مثل کوچولو های خرابکار با هام برخورد شد ...بابا انقدر کمک کرد که همه تعجب کردیم...اخرشم مثل همیشه مامان از همه خسته تر شد و به روی خودش نیاورد اما من فهمیدم،اخه من خیلی باهوشم!!!!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۳ ب.ظ توسط کوچولو --------------- دیروز دقیقا شد ۴ سال که اومدیم توی این خونه.۱۳ اسفند ۷۹ روز تلخی بود.من برای همیشه از خونه قدیمی جدا شدم و ....هنوزم وقتی خواب می بینم اونجا رو می بینم .تمام دوران خوب بچگیم اونجا بود.تابستونها همش توی کوچه بودیم.دوچرخه سواری کلی حال داشت.سه ماه تابستون سر زانو ها و ارنج هام همیشه خونی بود و زخم. بیچاره اهالی محل از دست ما اعصاب نداشتن....کلی خاطره از اون روزا دارم که ساید یه روز همشو نوشتم.... -------------- شیرین تصمیم گرفته با یه عرب ازدواج بکنه.البته هنوز نه به داره نه به باره،اما اون دوستش که اسمش چاقو است یه کارایی داره می کنه....اماعجب خندهای می شه اگه بشه هااااا ....فردا می خوام برم درخت بکارم و به محیط زیست بخدمتم.....ووو [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|