کوچولو می نويسد

جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦
بی مزه

این روزا خیلی‌هایی روکه می‌شناختم و تلفنی یا وبلاگی با هم آشنا بودیم دیدم..H.H.M.N.Rهم با نی نی متولد نشده بود..دیشب کلی بچه‌های سرویس مرتبط باکذایی رو دیدم و خوب بود و شاد شدم از دیدنشان...N۲ هم بود البته و آخرش به این نتیجه رسید که من بی مزه ام (!)و بی مزه بودن واقعن برام یه تجربه جدیده!!!..تحقیق‌ها و کارهای نشگاه همه مونده و من نمی‌دونم کی می‌خوام انجام بدم..همه چیز رو به بازی گرفتم..یه بازی مسخره...کلی کار دارم و کلی طرح دارم که یه روزی شاید وقت کنم بهشون برسم....پرم از تعلیق...نمی خوام لذت احساس بوی خاکی که از کولر میاد رو از دست بدم..یاد روزهای امتحان نهایی و سالن پندآموز افتادم و چقدر سال‌ها گذشته...سرماخوردگی و سرگیجه خودش اومد و رفت...می تونم خودمو درک کنم..تنها کسی که داره دل می سوزونه خودمه..از هیجانات همیشگی خبری نیست در اصل...از این هفته باز می رم پارک و اگه یار دبستانی هم بیاد بهتره و باز با ورزش و تاب بازی در ساعت..:۶ خو می گیریم و وقتی پاهام به آسمون رسید تمام احساسهای بدم رو می دم به آسمون و توی بزرگیش حل می شه و پر می‌شم از مزه‌ی خوب ابرهای خوردنی و عطر کاج و صدای گنجیشک‌هایی که همیشه بیدارن...

-----------------------------------

مسابقات لیگ کلی حساس شده..با اینکه نمی دونم دقیقن چی شد که این همه ساله رفتم توی بطن ورزش..با اینکه از خیلی چیزا که آدمو از همه چیز ورزش بیزار میکنه خبردار شدم....با اینکه درگیرم و کارم شد..بای اینکه خیلی چیزا..اما دیروز فهمیدم که هنوز مثل سال ۷۹ می تونم عاشق فوتبال باشم و فریاد بزنم و نتایج....بیخیال!خیلیها می خندن به این حرفا اما واسم مهم نیست...

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]