کوچولو می نويسد

جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳
پسرها از بارون می ترسن
امروز بعد از مدتها رفتم پناهگاه.خيلی عالی بود.کلی ارامش گرفتم...
دلم برای همه اون کسانی که دوستشون دارم و خيلی وقته نديدمشون تنگيده،خيلی هم تنگيده...
وقتی ساعت ۷بعد از ظهر بارون شديد گرفت من توی هفت حوض بودم.خيلی جالب بود!!!دخترها توی اون رگبار راه ميرفتن و اينکه ارايشهاشون پاک بشه و موهاشون گرخيده بشه براشون مهم نبود،اما پسرها مثل اين دختر تيتيش های قديم وايساده بودن زير سقف تا يه وقت موهاشون خراب نشه و از ريخت دختر کشی شون نيفتن...زمونه عوض شده ديگه ...
قابل توجه اون اقايی که توی وبلاگش ضد فمينسمی می نويسه....
------------------
چقد خوب نيست که ادم کلی کار داسته باشه و زمان برای انجامش نداشته باشه.چقد خوب نيست که ادم کلی حرف داشته باشه وحوصله نوشتن نداشته باشه...
وااااااااای،فکر اينکه فردا از ساعت۱۱ تا۳ جلسه داريم مغزم رو پوره سيب زمينی ميکنه..
کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]