کوچولو می نويسد

جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦
سر و کله‌ی ستاره پيدا شده...

دیشب وقتی توی ماشین کذایی داشتم از سر برنامه برمی گشتم خونه شیشه رو کشیدم پایین و باد گرم خورد توی صورتم..چشمهام رو باز گذاشتم و به آسمون سیاه نگاه کردم که خبری از ماه نداشت..این صحنه تاحالا چند بار برام اتفاق افتاده...مهمترینش شهریور۸۲ و بعد از عروسی الهام بود........وقتی توی سیاهی محو می شی، یهو چشمت اون ستاره هه رو پیدا میکنه و تا آخر راه رهاش نمی کنه..شبای دیگه خبری از اون ستاره هه نیست، پر می شی از مرور و احساسی که از ستاره هه می‌گیری..مسخره است اما تو هنوز زنده‌ای ومزه‌ی گیلاس رو زیر دندونات حس می‌کنی..می‌خندی وبا خندت دنیا رو می‌گذرونی و گاهی هم مکث می‌کنی تا اتفاقات دنیا ازت عبور کنه و خندتو نگیره و تو بتونی به رفتنش، مکث خودت وامیدت  باز بخندی....

-------------------------------------

امتحانا قراره شروع بشه ومن تنها کاری که از دستم براومد این بود که ۱۰ دقیقه وقت بذارم و واسه روزام برنامه بریزم تا نه از کار بمونم نه ا زجلسه امتحان و زنده هم باشم البته!...شاید بعد از حرفهای اونروزم سر عکسش توی اون مجله با مامان و بهاره، یه کم ترسیدم که بهش زنگ بزنم و انگار «Khahesh mekonam»رو باور کردم...!شاید این هم اسمی کار دستم بده اما می‌دونم که اینجوریام نیست...هاهاها..

سیاوش و سماور خیلی راحت و زود بزرگ شدن و از پشت پنجره حیاط خلوت رفتن و حتا از ما یه خداحافظی هم نکردن..!مامان می گه بچه آدمیزاد هم همینجوره..اما می‌دونم الکی می‌گه و واسه این می‌گه که اصل ماجرا یادم بره........کلی با موش نرم و مهربون سر فرانسه و ۱۰ سال دیگه و ایتالیا و بستنی فروشی و سر مزرعه کار کردن و المپیک پکن وایناحرفیدیم وهمین!...نمی دونم چرا به جای اینکه پودر قهوه بخرم، کلی پودر شیر خریدم که حالا ندونم چی بخورم تا بیدار بمونم..اما به هر حال این کارم مثل اشتباه گرفتن شربت آلبالو با چایی سرد شده بود....!!!!!!!! ..کماکان گیلاس و آلبالو رو با هسته نمی‌خورم تا رکورد تو باقی بمونه وتک باشی، هم خودت و هم معدت وتق تق هات....!

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]