کوچولو می نويسد

چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤
ورود هرگونه اما اکيدا ممنوع!!

خوب شد اين پرشين بلاگ تاريخ داره.چون من نه ميدونستم امروز چندشنبه است ونه ميدونستم امروز چندمه!!اما اين روزهايی که گذشت برخلاف تصوری که قبل از عيد داشتم خيلی هم بد نبود.امسال وضع عيدی خيلی خوبه!امسال مادر جون هام کلی حساب از دستشون در رفته  و اسکناس های به هم چسبيده به من دادند و من که اخر وجدان هستم اصلا دم نزدم که اين اسکناس شايد به ظاهر يک اسکناس ۲هزارتومانی است ولی در پس ان يک اسکناس ۲هزارتومانی ديگر هم نهفته است(!)چون اين خيلی زشته که ادم دست کسی رو رد بکنه يا هديه رو بهش برگردونهالبته يکی از مادرجون هام به پسر داييم بيشتر عيدی داد و خشم ما بر انگيخته شد که چرا بين نوه های پسری و دختری (البته بجز من)از قديم الايام فرق می نهاده است؟و او گفت اخه اين بچه مسافره.خوب البته پسر دايی من تبريز درس ميخونه و قراره افتخار فاميل بشه!و ما حرف مادرجون رو قبول کرديم...البته احتمالا اون اقايی که ميگه دخترها لوسترين افريده های خدا هستند از اين تبعيض لذت برده است....

اما بهترين اتفاق اين روزها ديدن بی اسم بود.بعد از حدود ۳ ماه ديدمش...و البته هيچ کسی حتی خودش نميدونه که اون بيل زن روياهامه و هميشه توی فکرم داره ورجه وورجه می کنه...بعد از مدتها از ديدن يه نفر بال دراوردم و کلی خوشحال شدم.اما اين خيلی سخته که از ته دل خوشحال باشی و توی دلت پر از احساس های قشنگ و خوشمزه باشه اما ظاهرت رو حفظ کنی ومعمولی باشی...اما هيچی مهم نيست!فقط اين مهمه که من بی اسم رو ديدم و تا مدتها،که اميدوارم خيلی زياد نباشه و دوباره ببينمش فقط توی فکرشم وکلی امواج+وخوشمزه به خودم ميدم....

ديشب رفتيم خونه هما اينا.هما گفت يه جای خالی توی کوپه دارن و خيلی فرتی گفت که تو هم باهامون بيا ومن خيلی خوشحال شدم و رفتم روی فضا و تنهايی چايی کافه گلاسه شده خوردم و خوشحال شدم...اما امروز فهميدم که شايد نشه!اما اگه بشه عالی ميشه...اگه بهاره خودشو {...} نکنه و لوس بازی در نياره ميشه.اگه ابر و بادومه و خورشيد و فلک دست به دست هم بدن اونوقت کوچولو هم ميره بندر.بخاطر اينکه اين اتفاق بيفته کوچولو حتی حاضر شده که بهترين و مودب ترين و حرف گوش کن ترين کوچولو در طول تاريخ زندگيش بشه...يعنی ميشه يکی پيدا بشه که کوچولو رو خوشحال کنه؟کوچولو که هيچ وقت هيچی (جز بی اسم)براش مهم نبوده ايندفعه این سفر براش کلی حياتی شده و دوست داره که بره .اماتعدادی  اما سر راهشه...يعنی کوچولو می تونه همه اين اما ها رو از سر راه برداره؟؟؟دعا کنيد که بتونه(هما تو هم کمک کن ديگه بابا)

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]