کوچولو می نويسد

جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦
قايق و غرق!

خوب این یک هفته تقریبن خیلی عجیب بود...اتفاقات در جریان بود از صفحه ۸۴،۸۵ سبز گرفته تا دلشکستگی از سال ۸۰ تا الان و گریه؟!...نمی دونم اما می دونم که باید برم جلو...خوبه که هوا یه کم کولر شده و میشه بهش دلخوش کرد..(اصولن هوا توی زندگی من خیلی مهمه!)...کلی تعجب کردم که توی گلدون کوچولوی کاکی که نه خاکش روبراهه و نه ریشه اش خیلی وصله به گلدون ( بعد از اون ماجراها توی کیفم!) اما یه کاکی دیگه هم روییده و این کلی واسم شادی آفرید....توی این چند روز خیلی هم بزرگتر شده و این خوبه که دوست آدم یه کاکتوس از نوع کاکی باشه....مممممم...!

چند روز پیش سین.میم جونم رو توی نشگاه دیدم وکلی خوشحال شدم از دیدنش و ناراحت از اینهمه غمی که براش میاد..خیلی دوستش می دارم و کاش همیشه خوف باشه...بعدشم اینکه این هفته هم نشگاه رو خواهیم پیچوند و ازهفته بعد فک کنم یه کم بدبخت بشم چون بد روزایی کلاس دارم..حالا خدا بزرگه به قول بعضی هااااااااااااااااااا  !!! دارم فک می کنم که واااای اگه امروز برم فرودگاه چی می شه..رسمن نمی دونم که برم یا نه..اما چون رگ خل و چلیم هنوز به جاست اگه ساعتش بخونه حتمن می رم...هاهاهاها.. دیگه بهم ثابت شده که خیلی از احساساتم شکل گرفته و خدایییییییش قابل تغییر نیست...هاهاها شرمنده...!!!!!  نعنا رو هم بعد از کلی وقت دیدم و دلم کلی براش تنگیده بود و بهم خوراکی خوشمزه از کیـــــــــــــــش داد که به به!آدامش دارچینی یعنی زندگی و انگار می شه توی ماه رمضون هم آدامس خورد !...تاحالا با هیچ کسی مثل هری پاتر انقدر گه مستتر نبودم..فک کنم دارم اشتب می‌کنم اما گفتم که می‌رم جلو!..به هر حال از همه آدمهایی که مدعی چیزی هستن خوشم نمیاد و برام مهم نیست که دیگران چی می گن!!..

کاش می‌شد اون قایقهایی که با کاغذهای مربع کوچولو ساختم رو بندازم توی جوی باریک کنار تاب و سرسره ها و حرکتشون رو نگاه کنم ...اما فک نکنم دوست داشته باشم غرق شدن قایقهای کاغذیمو  توی جوی کنار تاب و سرسره ها ببینم،هرگز!!!...

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]