کوچولو می نويسد

یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦
گاهی پريش زلف پريشی

نمی دونم چرا هرچی اینور اونور کردم نشو خودمو به مراسم برسونم...برنامه روتین کله سحر به مناسبت اومدن صبح یه کم مانع شد!...وااای خیلی از رفتنش غمگینم..نمی دونم اما ماها کوچولوترا احساس خاصی به بزرگترا داریم..خیلی به من کمک کرده بود..خیلی چیزا ازش یاد گرفتم که تا آخر عمر فراموش نمی‌کنم...یادم نمی ره اون موقع ها که همه با اخم بهمون نگاه می‌کردن اون می خندید و هر بار وقتی می‌دیدم یه بیت شعر که اسمم توش بود برام می‌خوند..سیما ، سبا و من رو خیلی دوست داشت!..می گفت حسین مسرور استادش بوده واسه همین به اصرار خودم و اشتیاق اون واسم اون شعری که از مسرور بود و اسم منم توش بود رو نوشت و برام آورد..با یه خط خوشگل..از همون روز زدم به دیوار اتاق و حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم تاریخش مال۲۰/۵/۸۳ می باشد!..و اون دستها نمی دونم الان در چه حاله...خیلی غمگین شدم....خیلی! بدون ادعا و ووووو..نمی دونم ماها بعد از مرگمون چی می ذاریم جز بدی!

--------------------------------------

این کله صبح بلند شدن داره یه جورایی شرایطم رو شبیه خودش می‌کنه...یه جورایی به خودش وابسته شدم و باز دارم اشتباهات گذشته رو تکرار می‌کنم..شاید چون واقعن بهم ثابت شده که نمی‌تونم توی این موارد نتیجه بخش عمل کنم!خطوط اطرافم رو به وضوح می‌بینم و از خیلی چیزا شوکه‌ام! میخوابم،میخورم،کار می کنم!..زندگی جالبیه؟؟!!خودش اسم زیاد  مناسبی نیست اما چیز دیگه‌ای به دهنم نمی‌رسه از بسکه ذهنم پویاااست..هاهاهاها...انگار دلم یه چیزایی رو از دست داده..هز روز به یاد  ی  می گذره اما عجیبه...نمی دونم دقیقن مرکزثقل زندگیم کجاست..ا حساس مزخرفی دارم که هیچ ربطی به هیچ چیزی نداره.. از دور انگار همه چیز منظم و بر طبق برنامه است اما واقعن تا حالا هیچ وقت انقدر آشفتگی نبوده....دلم جدایی می‌خواد و چسب زخم واسه اینکه زخمش سر باز نکنه و جوش بخوره!

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]