کوچولو می نويسد

جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤
۳تپش کافيه!
ديگه مطمئن شدم که همه يه جورايی ديوونه شدن.هيچ کسی نيست که همه فاز هاش سالم باشه و همه حداقل يه فازشون می لنگه...اين بد نيست.بلکه هم خوب باشه...
ديروز به ياد اون روزهايی که صبح تا شب توی کوچه بوديم و بازی می کرديم رفتم بيرون و يه چرخی توی محل زدم.اما دم خونه قديمی نرفتم چون دلم می گرفت...آخ که چقدر خوش می گذشت...اما ديروز هم بد نبود.راه رفتن توی خيابونها يی که از هر تيکش کلی خاطره داری خيلی لذت بخشه...
ديشب يه سر رفتم پيش نسرين و کلی تفاوت آدمها برام بارز شد!اون هم سن منه (بلکه ۲ ماهی هم کوچيکتر!)اما عقد کرده و اگه عموش نمی مرد شايد تا الان ازدواج هم کرده بود!کلی با هم حرف زديم و خنديديم و از اون روزايی که مجرد بود و خاطراتمون با هم حرفيديم...اما واقعن شرايط الانش خيلی خيلی دور از ذهن منه...اميدوارم خوشبخت بشه.البته به نظر اينجانب يه چيز خاص خوشبختی نيست و هر کسی يه ملاکی واسه خوشبختی داره وبلکه هم ملاک يکی واسه خوشبختی واسه يکی ديگه عين بد بختی باشه...!
---------------
بهاره امروز رفته نمايشگاه...احتمالن انگشت های راه گم کرده ،حسابی ازش پذيرايی خواهند کرد ...البته اگه نخواد پذيرايی بشه(!)نبايد از توی غرفشون بياد بيرون...!!!!
کاشکی بتونم امروز با بچه ها بازی کنم.چون خیلی وقته بازی نکردم و این یه فاجعه است برای من...
--------------
تپش،تپش،تپش.همین کافیه تا قلبت به کار بیفته و به تبع اون مغزت از کار بیفته و وقتی مغز نباشه و قلب هم همش در حال تپش باشه خیلی ........ای بابا اصلن هر کی این احساس بهش دست داده باشه و قلب و مغزش در حالت ذکر شده باشه می فهمه یعنی چی....اگرم تا حالا به این حالت نرسیده صبر کنه تا برسه.....چون هر آدمی بلخره یه روزی به این حالت می رسه....
کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]