| کوچولو می نويسد | |
|
|
پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳
از الکی
کوچولو الان خيلی خوشحال نيست چون مامانش با اينکه نامه محرمانه ۴روز قبل رو خوند اما بازم کوچولو رو تنها گذاشته...البته از اينکه مجبور بود تنها بذارش خيلی خوشحال نبود اما مجبور بود که کوچولو رو تنها بذاره چون روی اون کارته نوشته شده بود که :ازکوچولو های عزيز در فرصت مناسبتری پذيرايی ميکنيم. و اين يه جمله کوتاه يعنی علامت ورود ممنوع برای کوچولو... اينکه يه احساس بد و تلخ رو چند بار به خورد ادم بدن مثل خوردن سوپ رشته موقع سرما خوردگی خيلی فجيعه...امروز بلخره تصميم گرفتم که غلظت کوچولويی خونم رو چقدر بکنم و اين مثل وقتايی که بابا برام تخم مرغ شانسی بخره لذت بخشه... داشتم به اين فکر می کردم که اگه روی سقف راه بريم چه خوب می شه....اون وقت اگه زلزله بياد سقف رو سرمون خراب نميشه...فقط نمی دونم چرا وقتی اينو به تپل گفتم سرشو تکون داد و رفت...البته من حدس زدم که شايد رفته تا به مامانش ومهدی بگه... خيلی وقته از به به خبريندارم.يعنی نديدمش،اما زرافه رو گاهی می بينم...رو دماخش چسب زده...احتمالا اگه عمل زيبايی گردن هم بود می رفت و گردنشو عمل می کرد و به ای زرافه می شد گورخر جهش يافته... امروز بعد از مدت ها عسل رو ديدم،اون هميشه بزرگتر از سنش قدم بر می داشت يعنی مامانش می خواست که اون حرکات خانومانه داشته باشه،اما من هيچ وقت سعی نکردم که مثل اون باشم.به نظر من دنيای کوچولو ها از دنيای ادم بزرگا خيلی بهتر و با هيجان تره...حالا يه روز در مورد کوچولويی ،مضرات،فوايد و حتا اسم اين وبلاگ مفصل توضيح ميدم(اگه شلغم اينجا بود می گفت:مگه کوچولو ها هم ميتونن توضيح بدن؟؟؟!!) دوشنبه دلم می خواست که بيل زن روياهام يا دوستای سرزمينم پنجره اتاقمو باز کنن ودستمو بگيرنو ببرنم به سرزمين خودمون.پرواز کنيم وبعد از کلی خنده و بال بال بپر بپر و...واسه هميشه اونی بشم که بيل زن ميگه....اما همش فکر بود( اگه شلغم اينجا بود می گفت:مگه کوچولو ها هم فکر دارن؟؟؟) و من هنوز روی مبل بودم..
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|