کوچولو می نويسد

پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳
 

اين هفته خيلی هفته خوبی بود و کلی نسبت به هفته های قبل تفاوتيد.شنبه و يکشنبه خنده بود.يه کم هم ديف خوندم چون دوشنبه امتحان ديف داشتيم و من شب امتحان داشتم شهر موشها ميديدم...عمه اومد خونمون و کلی در مورد نوه در راهش حرفيد .داره براش لباس می بافه ...راستی منم بلخره پروجه شال و کلاه رو تموم کردم وبه اندازه زمانيکه هابر در حال دريافت جايزه نوبل بود خوشحال شدم...ومامان از داشتن کوچولويی مثل من خوشحاليد...

اما مهمترين روز اين هفته دوشنبه بود...دوشنبه صبح امتحان ديفرانسيل داشتم وبعدش عروسی هستی بود و يکی از بهترين روزهای زندگيم بود...خيلی خوش گذشت.کلی رقص و خنده وخوشگذرونی با هومن هم رقصيدم...هومن رو مثل برادرم دوست دارم و به نظرم اون هميشه بزرگ بوده و کوچولويی رو خيلی زود رديده...تا ساعت ۲.۳۰ بامدادبالا و پايين پريدم و بعدش تا دم ماشين محترممون لنگيدم!نميدونم چرا کفش پاشنه دار اختراع شد ولی اين خيلی سوجه  بودکه اول مجلس همه خانم های محترم صاف راه می رفتند و اخر مجلس همه لنگان لنگان ميرفتند و شلغم کلی به اين صحنه خنديد و به من گفت:کوچولو ميذاشتی بزرگ بشی بعد کفش پاشنه دار بپوشی،يادم باشه به کفش فروشی که ازش خريد می کنی بگم رو کفش های پاشنه دارش بنويسه خريد برای کوچولو ها ممنوع!!!! سه شنبه تعطيل بودم و تا ساعت ۲ ظهر خوابيدم...بعدکه پاشدم خيلی خوشحاليدم چون از صبحانه خبری نبود و ناهار و صبحانه يکی شد.بعد مثلا نشستم شيمی بخونم اما همش تفکريدم...به خيلی چيزا فکر کردم به يکی که خيلی شبيه بيلزن روياهام بود وتوی عروسی ديدمش،به کرم ابريشم که هفته قبل برای يه لحظه بهش فکر کردم،به رفيق ادم فروش،به خاطرات پارسال و سالهای قبل توی زمستون و همين روزا،و خيلی چيزای ديگه که همين جور پشت هم قطار می شدن و می شدن فکر من.... نميخوام به این احساسات که قبلا هم به سراغم اومده بود ديگه توجه کنم و ميخوام خودم رو بسپرم دست حادثه و ديگه اجازه نميدم بيخود ودمو درگير کنم...برنامه بلند مدتم هم شروع شده و توی اين برنامه هم اين چيزا جايی نداره...

ماشين لينا داغون شد و فروختش و ناراحتيد...اما چون اونم کوچولو می باشد زود ناراحتيشو فراموشيد و خوب شد...

چهار شنبه يه احساس قديمی همه وجودم رو احاطه کرد(اگه شلغم اينجا بود می گفت :مگه کوچولو ها هم وجود دارن؟)و از هيچ فراريدم،همون احساسی که ۷،۸ ماه پيش توی پارک ساعی اومد سراغم و وادارم کرد که قدمهامو تند کنمو بعد پشيمون شدم که چرا يه نمايشنامه بازی نکردم و باز پشيمون شدم که اصلا واسه چی بايد نمايشنامه اجرا می کردم... 

اين هفته يه احساس خوب ديگم داشتم ،بعد از ۲ ماه که واسم مثل ۲سال بود به ديدن۲نفر از مهمترين وعزيزترين ادم های زندگيم رفتم و خاطرات کودکی زنده شد...معمولا تمام چيزها يی که منو به ياد دوران کودکيم بندازه برام عزيزن و البته بعضی ها عزيز ترن!

دلم برای نرگس وپانی وفربد خيلی تنگ شده ...

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]