| کوچولو می نويسد | |
|
|
شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳
مدرسه بی انتها...
امروز بعد از اينکه با همه بچه ها جميع به اتفاق نشستيم تو حياط و فاتحه نمره قبولی هندسه رو خونديم کلی قهقهيديم و قرار ملاقات برای اسفند رو گذاشتيم.... اين واقعا شاهکاره که هر ۱۰ روز يه بار ميام وبلاگ می نويسم و توقع هم دارم توی ۳ سوت همه اتفاقات اين۱۰ روز رو بنويسم....سماور برقی تازگی ها زياد جوش نمياره و البته برام مهم هم نيست...توی اين هفته ۲ نفر رو ديدم و هنوز در حال ۲ پروجه کشفيدنم.!يه اهنگ افتاده تو دهنم که ديگه داره اعصابمو می خورده به خيلی ها فکر می کنم و ميخندم يا غمگين می شم...دلم برای ارکان زندگيم خيلی تنگ شده و کوچولو هنوز هم برای اين چيزا گريه می کنه ... امروز شصت دست راستم رو به دماغم چسبوندم بعد شصت دست چپم رو به انگشت کوچيکه دست راستم چسبوندم و از همبازيم خواستم که اونم اين کارو انجام بده بعد همبازی انگشت کوچيکه دست چپشو به انگشت کوچيکه دست چپ من وصل کرد و بعد با شماره ۳ دو تايی انگشتهامونو تندتند حرکت داديم.اميدوارم هرکسی اينو می خواند فهميده باشه طرز کار چجوريه و اگه نفهميد سعی کنه که بفهمه چون اين حرکت خيلی باحاله و تو سرزمينمون از رسوماته... مته حسابی مغزم رو سوراخ کرد و روی اعصابم راه رفت...دلم می خواست بهش بگم:بد بد بد بد بد.... [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|