کوچولو می نويسد

شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤
اون بــــــــــــــــــــــــــــــا من!

چقدر دلم سوخت که آدمی با اين طرز فکر و معلومات و سابقه و ديدگاه،جايزه جشنواره مطبوعات برده...کسی که افتخارش اينه که جدی نويسه،جايزه بخش طنز رو می بره و...به خودم و به نزديکترين کسی که در حواليم بود گفتم که سال ديگه ما هم شرکت کنيم تا از اين همه فضاحت کاسته بشه و يا حداقل بطور آبرومندانه بهش اضافه بشه...!!

----------------------

دلم برایA.M.H يک لحظه تنگيد و زنگيد و خنديد...اين روزا در کنار سگيتم خيلی دلم واسه همه تنگ می شه و دوستشون می دارم...حتا دلم واسه جوجه تيغی هم تنگ شد وبهش گفتم که دلم براش تنگ شد و اون قسم خورد که من يه ديوونه به تمام معنام که معلوم نيست کی خوب می شم و تا وقتی خوب بشم خيلی ها رو ديوونه کردم...به دوست خرس مهربون هم که از ولايت غربت برگشته بود به وطنش لبخند زدم و حالشو پرسيدم...باز کلی گل از دست فروش رسالت خريدم و خشکيدم ...اينجوری از گذشته ای که دوستش دارم کمتر فاصله می گيرم و همه رو فراموش نمی کنم...ديگه سعی نمی کنم تشخيص بدم که خوبم يا بدم..چون هر دوتاش ملزومه....دلم کلی دويدن می خواد...امروز صبح کلی رفتم دويدم...فردا هم ميرم  می دوم و بعدم باشگاه...نفس می کشم..زندگی می کنم...خسته نمی شم ...سگ می شم...خريت می کنم ...سگ خر می زنم....و می مونم!!!هه هه هه...!مرگ!!

خيلی وقته سينما نرفتم.! ۳تا فيلم اومده...بايد برم...سينمای خونم فشارش اومده پايين...هر کی پايه بود ما پايه ايم...ما پايه ايم ما پايه ايم...شما هم پايه باشيد،      اون بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا من!

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]