کوچولو می نويسد

پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳
کيک يزدی

وقتی يه نفر مريض باشه و از اينکه مريضه ناراحت باشه منم ناراحت می شم....

بابايی حالش خيلی بده .مامان بزرگ هم که تازه از بيمارستان مرخص شده.ياد اون روزهايی افتادم که جوون بود و برام پفک و کيک يزدی می خريد.البته من اون موقع ها نمی دونستم که اسم اون کيکها چيه و بهشون می گفتم کيک بابايی.اما الان انقدر حالش بده که حتا منو به زور ميشناسه.فکر نمی کردم توی اين گيرودار پوست اندازيم و دوران اغاز برنامه ۴ساله اولم يه اتفاق بتونه انقدر غمگينم بکنه....الان هم غمگينم و هم خشمگين.خشمگين از دست خيليها .از دست ادم های بدی که دوست دارن بد بمونن و هيچ سعی هم در خوب شدن نمی کنن...مامان خيلی ناراحته.کاش همه چيز درست بشه،همه اون چيزهايی که الان خراب شده ...هيچ وقت حتا تصورشم نمی توانستم بکنم که اعضای يه خانواده بتونن همو برنجونن(البته حساب سماور برقی جداست!)و وقتی می بينم علی،مادر،پدر و خواهرشو ازار ميده يه احساس بد نسبت بهش پيدا می کنم

-------------

تصميم گرفتم که بيشتر از مرز به کرم ابريشم فکر نکنم و البته اين خيلی اسون نيست!!!اما دلم می خواهد که  بی اسم رو بيارم تو گود .شلغم می گه :تو الان اينا رو ميگی ولی بعد يادت ميره....

شايد همين روزا بی اسم رو ببينم.اما هنوز نميدونم وقتی ديدمش بايد چيکار کنم..!!؟؟

ديشب زنگ زدم و تولد هما رو بهش تبريک گفتم و کلی خنديديم و ثابت کرديم که ديوار بی ترک هم خنده داره.البته تولدش امروزه ولی امشب نامزدی رضوان و علی است و خونه نيست.راستی امشب يه مراسم ديگه هم هست !عقد حميد!!!!با يه دختر ۱۶ ساله.حالا مگه خودش چند سالشه هههههه...نمی دونم چرا بعضی از ادم ها می خوان خودشونو بزرگتر از سنشون نشون بدن.به نظرم اين کار اثار مخربش به اندازه اثار ناگوار حمله امريکا به هيروشيماست....

کلی نوشته ديگم بود که تو پست قبل نسنديد و منم حوصله ندارم دوباره بتایپمشون!

دلم برای نرگس ،پريچهر،بهاره ،....،.....و خيليهای ديگه خيلی خيلی تنگيده ه ه ه...

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]