| کوچولو می نويسد | |
|
|
سهشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤
هه!منو باش...
...همه چيز از اوج ظلمت با تلالو های نورانی شروع شد...خوب بلخره تو بايد يه چيزی واسه شروع کردن داشته باشی،حتا اگه همه چيز تموم شده باشه...لبريز از احساس بد با عطر برنج های شمال ...احساس بدی که ديگران خوب می بيننش..اصلن ديگران کی هستن؟؟!..هميشه دويدن و ورزش کمکت می کرد اما کاش باشگاه بخاطر آلودگی هوا بسته نبود و نفست از غبار نگرفته بود و می تونستی يه کم فقط يه کم بدوی...برگه قرعه کشی نسکافه رو از بين در خونه بر ميداری و به همه دنيا نگاه می کنی...دنيای تو خيلی بزرگه اما توی يه نظر می تونی به همش نگاه کنی...اما نمی شه بهش خنديد چون خندت بزرگ نيست...هر چند وقت يکبار اين احساس دوره ای گهی مياد سراغت و خيلی بی سر و صدا برای ديگران و پر سر و صدا برای خودت می گذره...اما اينبار گذاشتی يکی احساست رو بفهمه...چرا گذاشتی؟؟چطور تونستی بذاری؟؟اماتو نخواستی که بذاری...حتا زنگ زدی که من گهم و نمی خوام در مورد گهی حرف بزنم...اما اون ادامه داد و پرسيد و تو مجبور شدی بهش بگی که ۲ساعت اشکت با آب دوش اومد و ... بعد احساس خوب داشتی که حداقل يکی هست که از اين به بعد نقش خودت رو برای خودت ايفا کنه..و خوشحال بودی..خوشحالی مفرط اما نه با عطر برنج شمال...!نقشی که هميشه تو برای ديگران ايفا می کردی و خوشحال هم بودی که اونايی که موقع شادی سراغی ازت نمی گيرن حداقل وقتی گير می کنن ميان سراغت و ميرن و باز دفعه بعد ميان سراغت...و باز تو کمکشون می کردی و وقتی می ديدی که خدا و اهالی سرزمينت بهت لبخند می زنن و بهت افتخار می کنن،همين برات کافی بود...چرا فهميدی که خواهر شوور مردم غمگينه؟؟چرا فهميدی که برقی که توی چشم رفيق کوچه هست برق خوشحالی نيست و برق غمه؟؟چرا فهميدی يار دبستانی با اينکه چشمهاش پف نداشت اما شب تا صبح گريه کرد؟؟چرا فهميدی که مامان(همبازی سابق!)ناراحته واسه همين خوابيده؟؟چرا فهميدی که (اونی که گفت اسمشو نبرم چون آبرو داره و همه به فلان ديد بهش نگاه می کنن !!)نوشته اش،بوی تند غم با عطر برنج شمال داره...؟؟چرا می فهمی که خواهر شکست عشقی خورده ؟؟چرا دليل غذا نخوردن بابات رو می فهمی؟؟چرا چرا چرا؟؟!!چرا تو بايد اين چيزها رو بفهمی؟؟چرا ديگران خيلی راحت از کنار همه چيز رد می شن ولی تو می فهمی؟؟...اما چرا (اونی که گفت اسمشو نبرم چون آبرو داره و همه به فلان ديد بهش نگاه می کنن !!)فکر کرد که تو اينا رو نمی فهمی؟؟چرا بهش نگفتی که بخاطر اون نقطه چقدر تکون خوردی؟؟چرا بهش نگفتی که خواستی جواب بفرستی اما نفرستاد؟؟چرا بهش نگفتی که ديشب تا صبح همش به اين فکر گذشت که چرا جواب نقطه رو ندادم...؟؟چرا بهش نگفتی که تو چرا نمی فهمی که کوچولوها دلهای بزرگ دارن؟؟چرا بهش نگفتی که من ناراحت نيستم و کلی هم خوشحالم .اونم چی؟بدون طعم برنج شمال...خوشحال بودم...۷ روز پيش خوشحال بودم که هورااااااااااااااا،يکی پيدا شد که( متاسفانه) مثل من همه احساسها رو می فهمه.اما امروز فهميدم که يه فرقی با من داره .اونم اينه که من فهميدم که اون همه احساسها رو می فهمه اما اون نفهميد که من هم همه احساسها رو می فهمم و فکر کرد که من هم مثل بقيه از کناز همه می گذرم و خودم را به فهميدن می زنم و شايد هاهاها هم به من خنديد که چه احمقانه در عين حال که مثل همه هستم،خودم رو مثل بقيه نمی دونم...اينجا بود که به خودم نگاه کردم و گفتم:«هه!منو باش...»مهم نيست..شايدم مهمه .اما مهم بودنش هم مهم نيست،گاهی...همينم ديگه. وقتی می گم مهم نيست يعنی کاملن مهمه ..حتا مهمتر از مهمه...اين عين راستی ای است که در دروغ نهفته است...دروغهام هميشه از حقيقتم راستتر بوده ...واسه همين خيلی خوب دروغ می سازم...و خيلی خوب می گم...نمی خوام ادامه بدم...اما دلم کلی سوخت...از اينکه بيخود خوشحال شده بودم...بيخود خدا رو شکر کردم که يکی پيدا شده...بيخود خنديدم...اما پشيمون نيستم.چون مطمئنم که اشتباه نکرده بودم.اين عين واقعيت بود.يکی پيدا شد که بخاطر پيدا شدنش بايد خدا رو شکر می کردم...اما...من که نمی تونم خودمو عوض کنم...نمی تونم نخندم..نمی تونم زير دوش اشک رو جاری نکنم..نمی تونم نسبت به(اونی که گفت اسمشو نبرم چون آبرو داره و همه به فلان ديد بهش نگاه می کنن !!)احساس خوب نداشته باشم...وا وای وای...چرا اشک جاری شد؟؟من که هيچ وقت بجز زير دوش اشک نداشتم!...خودش اومد به من چه..!؟؟من که نمی تونم به اشکم هم امرونهی کنم!!اصلن بره هر جور دوست داره فکر کنه..بره فکر کنه که من که نمی تونستم تحمل کنم،غلط کردم که گفتم اعصاب خرديت رو روی من خالی کن..!هر جور دوست داره فکر کنه..مهم اينه که هنوز ايمان دارم که می تونه همه چيز رو بفهمه و کاش بفهمه....و اگه نفهمه هم مهم نيست...و مهمنبودن عينه مهميه...!! -------------------- هر روزی رو که از دست می دم ديگه بر نمی گرده...خيلی راحت برنامه درسيم رو زير پا می ذارم و بافتنی می بافم و با تمسخر به خودم می خندم...کی ميشه جبران کرد؟؟کی ميشه همه چيز رو قهوه ای کرد...می خواستم ديشب به خل و چل بزنگم تا توی اين زمينه مزخرف که پارسال کلی چشيدش بهم کمک کنه..اما چرا بايد يکی به من کمک کنه...هيچ کسی به من کمک نمی کنه جز خودم و خودم هم که مدتهاست خودمو فراموش کردم.... [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينك دوستان خل و چل
|