کوچولو می نويسد

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳
برررررررررف

صبح وقتی صدای مامان رو شنيدم که پای تلفن داشت به اونی که اون ور خط بود و بعدا فهميدم بهاره بوده! می گفت :با اين همه برف...،يهو از جام پريدمو از همون بالا ی تخت پرده رو کنار زدم و از پنجره ديدم که يه عالمه برف روی زمين نشسته و کلی خوشحاليدم...

امروز روز قشنگی بود و هست!!من خيلی خوشحالم...کلی برف بازی کرديم و بلخره دوستی که در انتظارش بودم اومد.منظورم ادم برفيه.شلغم اصلا از خونه تکون نخورد .اون ميگه :مگه دلم برای تب و سرما خوردگی تنگ شده که بيام بيرون؟؟اما به نظر من برف بازی بهترين بازی دنياست...

رفتم روی پشت بوم و از اون بالا روی ماشينها و ادم ها برف پرت کردم وکلی خوشيدم....

يادش به خير ،پارسال روز هايی که برف می اومد با مهساو حديث و زهراونرگس و بهناز توی حياط اين شعر رو می خونديم: 

بازم دوباره،هی...برف می باره،هی...از اسمونا،هی...برفای گنده،هی...باريز می باره،هی...ادم برفيا،هی...ساخته می شن ها،هی...با دستای ما،هی...

البته همه ما می گفتيم:هی و نرگس شعر رو تک خونی می کرد.اخه شاعر شعر نرگس بود و حق اب و گل داشت...

ديگه وقت ندارم بنويسم.چون شيفت دوم برف بازی از ساعت ۴ شروع ميشه و غيبت جايز نمی باشد...! 

کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]