اه!

اه اینجا هنوز خرابه! یادداشتهای اخرم توی مدیریت وبلاگ نمیاد و نمی دونم چیکار کنم؟؟هرکی می دونه بهم بگهههههههههههههههه..شاید تنها راه این باشه که برم بلاگفا!!!..47.gif

به هر حال از طرفی احساس می‌کنم اوضاع معرفتیم هم به هم ریخته..ناراحتم از یه چیزایی..همه اطرافیانم تقریبن می‌دونن که توی سالهای گذشته از خیلی سال قبل  اگه تولد کسی رو بدونم محاله بهش تبریک نگم یا براش کادو نگیرم اما الان مدتیه که دیگه اینجوری نیستم...خیلی بده!..احساس بدی دارم ..دیشب وقتی دووست جوونمممم اون اس ام رو زد کلی داشت گریم می‌گرفت اما چون خواستگارا توی اتاق بودن نمی شد گریه کنم...اه! حالا هم که نمیدونم به چی فکر کنم..وبلاگهایی که دوست دارم خیلی وقته باز نمی شه و دلم واسه کامنت گذاشتن واسه همشون تنگیده اما حتا کوچولو مینویسد هم باز نمی شــــــــــه...فاجعه است..اه! اوضاع آشفته میزنه و من تنهام این وسط...بازم اه! Solitaire دیگه انقدر جواب داده و جور درمیاد که نمی دونم که چی؟؟ها؟؟...اصلن این کیه این وسط؟؟واقعن از زندگی من چی می خواد؟؟اصلن توی زندگیم هست یا نه؟؟..دوست دارم کتابای بالای تختو بخونم اما...نمی‌دونم و  بیهوشی بعد از نماز عید فطر و خوابهای بد در مورد همه...خسته نیستم اصلن و کلی هم موج جدید حیـــــــــــــــات به سمتم اومده اما یه جوریم...دوست ندارم اونا بخاطر یه کامنت از دستم ناراحت باشن..اونایی که خیلی دوستشون دارم وهمیشه براشون سینه سپر کردم باهام اینجوری رفتار کنن..و از طرفی هم می‌دونم که نمی‌رم باهاشون حرف بزنم و مشکل(از نظر اونهاااا!) رو حل کنم...حتا دیگه حس مرور حرفهای داروگ رو هم ندارم..دلم یه جوریه و انگار شازده کوچولوی خونم اقتاده پایین!..انگار منتظرم... منتظر چی؟تمی دونم...اه!

/ 6 نظر / 9 بازدید
اسلوموشن

ببینم همه پاستیلارو خوردی من توش سم ریخته بودم واسه اینه که این ریختی شدی

فرزانه دخترک کولی

خب يعنی شايد دخترک کولی هم باز نميشه. اووه منم شازده کوچولو ميخوام. داروگ هم نميدنم چيه از اون لحاظ. ولی از اين لحاظش که يه قورباغه ايه تو شمال که نويد بارون رو ميده دوس دارم

استرابری

سلام از اينا نگو از توژی بگو!!!!!

مـــریم

همه اینا رو ولش کن ... بگو ماجرای اون اتاغ بغلی به کجا کشید ؟؟ در ضمن ... بابا این پرشین بلاگ آخه من نمیفهمم چی داره که نصف مملکت وبلاگ نویسا دو دستی چسبیدن بهش ... بلاگفا رو بچسب که خربزه آبه !!!!!

خل

گويا بايد يه لحظه سکوت کرد و به تماشای آب های سپيد نشست....