Silent...

نمی دونم...نمی دونم... انگار امروز وقتی هوا تاریک بود و من پیاده با عطر خاطره بخش می‌رفتم تا وقت بگذره و بعد سوار تاكسي ون سبز بشم كه رانندش مهندس صنايع بود، با تمام وجود درک کردم که چرا رفیق آدم فروش ۴ سال پیش بهم دروغ گفت....نمی دونم!..اما بازم نتونستم خوب حرف بزنم..همیشه وقتی از دست کسی ناراحت بشم به بدترین شکل یا بهترین شکل بهش نشون میدم.تعادلي در كار نيست..خيلي وقتا هم منطقي رفتار نمي‌كنم و البته تا حالا توي زندگيم پشيمون نشدم...اماکاش می‌شد متعادل هم باشه یه کم...نمی‌دونم اما الان و این موقع توی تنهایی خونه و صداهای نا مفهوم انگار دوست دارم زندگی با يه دكمه كوچولو Silent  مي‌شد  يا مي‌شد كلن آدمها و اتفاقات رو به اقتضا  Silent كرد...به هر حال بازم من موندم و خدا و چند تا ستاره كه هنوز مي‌تونه واسم لبخند بياره و احساس بدي ندارم!...هيچ احساسي...

/ 3 نظر / 7 بازدید
اسلوموشن

خیلی خوب سایلنت کردن من اینو هستم به خصوص اگه استاد باشه